اتفاقاتی که در زمستان در ذهنم نقش بست یادم نمی ره . خدا رفته گان شما را رحمت کنه . وقتی یاد بابا م می افتم و حر ف های بی بی و ابجی مریم ، اون اتفاقات انگار همین الان روی داد .
مادرم را به یاد ندارم ، بی بی پدری ام می گفت چهار سالم بود که مادرم به علت بیمار ی نامعلوم از دنیا رفت و من و ابجی مریم موندیم رو دست بابا م . از ان وقت بی بی شده بود همه کاره ما . خلاصه روز گار گذشت ما بزرگتر شدیم و با با هم بزرگ شدن ما را تماشا می کرد . خونه ای که در انون زندگی می کریدم حیاط داشت با یک حوض در وسط پر از اب و یک ماهی قرمز در ان که برای خودش می جرخید . تختی هم کنار حوض با قالیچه قشنگ . غروب ها وقتی از مدرسه به خونه بر می گشتم صدای شیر اب حوض و قلقل سماو ر بی بی منتظر روی تخت چه وصفایی داشت و خوردن چای با نون و پنیر سبزی چه مزه ای می داد. حالا بعد از گذشت سالها دلم چقدر هوای ان روز ها رو کرده . ولی ا فسوس که عمر رفته بر نمی گرده . خلاصه سرتون درد نیارم ابجی مریم برزگ و بزرگتر شد وقت شوهر کردن . بابا بیچاره بعد از فوت مامان به سراغ هیچ زن نرفت . نمی دونم چرا . تا اخر عمرش بی زن زندگی کرد و چشمش به ما بود . می گفتم، ابجی مریم دختر برو رو داری شد و در همسایه و مردم هم راحت مون نگذاشتن و ابجی مریم هم از میان خو استگاران زن اقا رضا شد و رفت و خونه ما کمی خلوت شد من و بی بی با با شدیم سه یار همدیگر . دلبستگی من بعد از رفتن ابجبی مریم به بی بی بیشتر شد . پنج سالی ابجی مریم با اقا رضا زندگی کرد و یک بچه داشت که اسمش مجید بود. یک شب زمستون به خونه ما اومد و بعد از سالم بدون مقدمه به بابا گفت بابا طلاق منو از اقا رضا بگیر . بابا بچه را ابجی مریم گرفت و گفت بگو ببینم چی شده . ابجی مریم گفت اقار رضا بی خیال شده و به زندگی توجه نمی کنه . بابا گفت دخترم این حرفها برای جدا شدن حرف خوبی نیست با این حرفها نمی شه زندگی را خراب کرد . حالا بنشین ، کمی استراحت کن و غذا بخور برو سر زندگی خودت و با این حرفها از زیر بار زندگی شونه خالی نکن . من اون شب آبجی مریم را به خونه اش بردم و ماهها از این ماجرا گذشت و یک شب دیگر باز ابجی مریم نگران به خونه اومد و به بابا گفت طلاق منو از اقارضا بگیر . با با گفت ماجرا چیه . آبجی مریم گفت دیگر از دست اقا رضا خسته شدم . صبح که می رفت گفت شب دیزی بذارم و شام را کنار همدیگر بخوریم . من مجید سفره را اماده کردیم ،منتظر اقارضا که الان بیاد یک ساعت دیگر میاد ، دو ساعت دیگر میاد،اما اقارضا نیومد که نیومد . طفلی بچه کنار سفره خوابش برد و من منتظر . دلم به هزار راه رفت . صبح فردا اقا رضا به خونه اومد و یک راست به اطاق رفت و خوابید و هیچی نگفت. رضا اون رضا قدیم نیست سرکار نمی ره مسئولیت قبول نمی کنه .
با با گفت دخترم همه این هایی که گفتی درست اما تو که از دل اون خبر نداری شاید دلیلی داشته باشه که تواز اون بی خبر هستی . زن که به این سادگی نباید پشت شریک زندگی خودش رو خالی بکنه . این رفاقت نیست تو باید رفتار شوهرت را با شرایط ان بسنجی . رفتن کار ادم های بی اراده است . از من میشنوی برو سر خونه و زندگی خودت به فکر مجید باش که داره بزرگ می شه . اون شب زمستانی ،بابا ابجی مریم ره تا دم در خونه اش رسند و گفت به اقا رضا نگو من ترا رسنودم . ضمنا به اقارضا بگو فردا یه سر بیاد کارخونه من کارش دارم .
خلاصه از این ماجرا یک سال گذشت . یعنی رسیدیم به یه زمستون دیگه . در یکی از این شبها با ابجی مریم در هوای سرد زمستون به خونه اومد بدون تامل به بابا گفت طلاق منو از اقا رضا بگیر . با با گفت چرا ، باز چی شده بنشین ببینم باز چه اتفاقی اوفتاده . آبجی مریم گفت بابا دگیه اقا رضا رو دوست ندارم . با این حرف بابا ساکت شد و گفت جا بندازین بخوابیم . صبح فردا یه پاکت به من داد گفت ببر بده به حاج عباس . من هم پاکت نامه به حاج عباس رسوندم و اومدم . غروب همان روز پاکت نامه ای از طرف حاج عباس به خونه ما فرستاده شد و بابا اون پاکت را به ابجی مریم داد . اون پاکت نامه طلاق نامه ابجی مریم بود .
ابجی مریم برگشت پیش ما البته با مجید . بی بی هم مریض شد و مریضی نگذاشت بی بی به بهار برسه و عمرش را داد به شما . جمع ما بعد از مرگ بی بی دل تنگتر شد . یک سال از فوت بی بی گذشت به زمستون بعد رسیدیم ، بابا هم دیگر توان کار کردن نداشت اما با کار خودش را سرگرم می کرد ، اما کهولت سن بابا را خانه نشین کرد و او هم مانند بی بی نتوانست زمستون رو به اخر ببره و فوت کرد .
حالا بعد از گذشت اون سالها بعد از فوت با با اتفاقتی زیادی هم برای من و هم برای ابجی مریم و هم برای اقا رضا و مجید خواهر زاده ام افتاد بماند اما همیشه به یاد رفتار پدرم می افتم که ادم نیابد زود از زیر بار مسئولیت شونه خالی کنه که این کار ادم های بی اراده است .