﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>روزهای ما </title>
    <description>roozhayema's description</description>
    <link>http://roozhayema.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>جمال </managingEditor>
    <lastBuildDate>Thu, 03 Apr 2008 07:09:42 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>خدایا ببخش</title>
      <description>سلام به همه&amp;nbsp; دیده ها و ندیده ها&lt;br /&gt;از شما&amp;nbsp; که&amp;nbsp; رفتار م&amp;nbsp; کردارم&amp;nbsp; گفتارم&amp;nbsp;در سال گذشته &amp;nbsp;ناخواسته&amp;nbsp; باعث&amp;nbsp; شد&amp;nbsp; خاطر شما ازرده شود طلب عفو دارم و امید دارم در&amp;nbsp;گرداب سعه صدر و متانت توام با وقار خود این&amp;nbsp;کس بی کس را بخشش نمایید تا بتوانم در سال جدید&amp;nbsp; به شمایل خوبتان نگاه&amp;nbsp;کنم &amp;nbsp;&amp;nbsp;</description>
      <link>http://roozhayema.persianblog.ir/post/38</link>
      <author>جمال </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=29585&amp;postID=1180797</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-29585.post-1180797</guid>
      <pubDate>Thu, 03 Apr 2008 07:09:42 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>همه می ميرند</title>
      <description>&lt;blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="4"&gt;من برای خودم بصورت یک معما ی بزرگ در امدم &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="4"&gt;در آن سالها که درس میخواندم  یک دوست داشتم  او هم سن سال من بود . در شکوفایی عهد شهاب ، که به دلیل علاقه مشترکمان برایم بسیار گرامی بود . ما از کودکی با هم بزرگ شدیم ، به مدرسه رفتیم و همبازی بودیم ....یک روح بودیم در دو  کالبد ، و  روح من نمی توانست دوری اورا تحمل کند ولی ای دل غافل ببین که چگونه این عزیزان ،ما را تنها  می گذارند . در اثر اندو ه، مرگش،قلبم غرق خون شد . هر انچه را نگریستم جز مرگ نبود . زادگاهم بصورت یک شکنجه گاه در امد و خانه پدری ام به یک کانون غصه باور نکردنی تبدیل شد . دیده گان به هر سو می نگریست تا او را بیابد ، ولی اورا نمی یافت . از همه چیز بیزار شده بودم ، چرا که  اورا از دست داده بودم . من برای خودم بصورت یک معمای  بزرگ در امدم . از روحم پرسیدم که چرا غمگین  است و چرا این چنین مرا می آزارد   ولی روح پاسخی نداد و روحم از من حرف شنوی نمی کند .در شگفتی بودم که سایر انسانها  باید زنده بمانند ولی او را که من انچنان دوست می داشتم که باور نمی کردم بمیرد ،اینک مرده بود ایا این شناس من بود . ایا شما به مرگ بد شانسی اعتقاد دارید ؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt;</description>
      <link>http://roozhayema.persianblog.ir/post/37</link>
      <author>جمال </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=29585&amp;postID=1180793</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-29585.post-1180793</guid>
      <pubDate>Mon, 01 Oct 2007 14:10:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>بیاموزیم دوست بداریم</title>
      <description>&lt;blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;font size="3"&gt;پروردگارابه من بياموز دوست بدارم كساني راكه دوستم ندارند ..عشق بورزم به كساني كه عاشقم نيستند...بگريم براي كساني كه هرگز غمم را نخوردند...به من بياموز لبخند بزنم به كساني كه هرگز تبسمي به صورتم ننواختند... محبت كنم به كساني كه محبتي درحقم نكردند...........&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt;</description>
      <link>http://roozhayema.persianblog.ir/post/36</link>
      <author>جمال </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=29585&amp;postID=1180792</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-29585.post-1180792</guid>
      <pubDate>Fri, 21 Sep 2007 05:28:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>فکر مادی</title>
      <description>&lt;blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif" size="3"&gt;تصورش را بکنید با کسی بر حسب اتفاق اشنا می شو ید و شما را برا ی اموری دعوت می کنند و شما هم به ظاهر شخص اعتماد می کنید و خلاصه کلی وقت برایش هزینه می کنیدو از این جا و ان جا هم سعی می کنید شرایط را برایش انطور که می خواهد  فراهم می کنید و جواب منفی دادن و نمی تونم را دور از شان ادمیت می دانید . بعد از انجام کار و خواسته و بر اورده کردن  انها وقتی به پایان ان کار می رسید تازه می فهمید که شما ابزاری بودید برای انجام کار . و این چقدر ادم  را ازرده می کند که با کسانی حشر و نشر داشته باشی که نگاه انها به شما نگاه ابزاری باشه و ......  چقدر دلم از دست این جور ادمها سنگینه که نگاه انها به ادم نگاه مادی باشه&lt;/font&gt; &lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt;</description>
      <link>http://roozhayema.persianblog.ir/post/35</link>
      <author>جمال </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=29585&amp;postID=1180791</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-29585.post-1180791</guid>
      <pubDate>Sun, 09 Sep 2007 13:30:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>هوش اجتماعی</title>
      <description>&lt;blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif" size="3"&gt;در ادامه نکته های هوش اجتماعی می رسیم به نقاط قوت و ضعف هوش اجتماعی &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif" size="3"&gt;یک ورق کاغذ بردارید و روی ان نقاط قوت و ضعف اجتماعی خود را بنویسید . این نقاط باید شامل همه جوانب زندگی خصوصی و کاری شما باشد .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif" size="3"&gt;جای تعجب است که دیده می شود بسیاری از افراد موفق و حرفه ای در  اجتماع برای بر  قرار کردن  ارتباط با مردم مشکل دارند .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif" size="3"&gt;نکاتی که می خواهید راجع به خودتان بنویسید باید شمال مطالب زیر باشد &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif" size="3"&gt;۱-گوش کردن به مردم&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif" size="3"&gt; ۲-صحبت کردن به صورت محاوره ای &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif" size="3"&gt;۳-متوجه احساس مردم بودن &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif" size="3"&gt;۴-اظهار عقیده در صورت در خواست دیگران &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif" size="3"&gt;۵-داشتن اعتماد به نفس در مقابل دیگران و در مقابل خودتان &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif" size="3"&gt;۶-قدرت حفظ ارامش در شرایط سخت و دشوار &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif" size="3"&gt;۷-رابطه خوب با مردم&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif" size="3"&gt; ۸- داشتن قدرت اداره گروه ،شما فکر می کنید که می توانید مدیر باشید &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif" size="3"&gt;بقیه در روز های بعد &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;p /&gt;</description>
      <link>http://roozhayema.persianblog.ir/post/34</link>
      <author>جمال </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=29585&amp;postID=1180790</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-29585.post-1180790</guid>
      <pubDate>Sun, 02 Sep 2007 13:05:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>هوش اجتماعيی</title>
      <description>&lt;blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;font face="georgia,times new roman,times,serif" size="4"&gt;ایا رفتن به یک مهمانی پر از افراد غریبه و جور و ا جور برای شما سخت ، یا ازار دهنده است ؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;font face="georgia,times new roman,times,serif" size="4"&gt;ایا صحبت کردن با کسانی که قرار است با خانواده شما وصلت کنند مانند کوه کندن برای شما دشوار است ؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;font face="georgia,times new roman,times,serif" size="4"&gt;ایا اتفاق افتاده که شما را به کسانی معرفی کنند و بالافاصله بعد از اشنایی ، اسامي انها را فراموش كنيد و ندانيد كه انها را چه صدا بزنيد ؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;font face="georgia,times new roman,times,serif" size="4"&gt;ايا مي خواهيد كه در يك مصاحبه شغلي اثر خوبي لز خود بجاي بگذاريد ،يا ان قدر عصبي هستيد كه به زحمت مي توانيد صحبت كنيد ؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;font face="georgia,times new roman,times,serif" size="4"&gt;پاسخ شما ممكن است به همه اين موارد مثبت يا منفي يا به برخي مثبت يا به برخي منفي باشد ، اما براي شروع هر كاري بايد بتوانيم با مردم رابطه فرد به فرد داشته باشيم . اين مردم ممكن است يك گروه كوچك ،يا يك سالن پر از جمعيت ، يا حتي اجتماعات بزرگتر با شد . در واقع شما در گير ارتباط هستيد . اين ارتباط نياز به هوش اجتماعي دارد . افرادي كه هوش اجتماعي دارند مي توانند از قدرت  مغز  و جسم خود براي ارتباط استفاده كنند تا ديگران را تحت تاثير خود قرار دهند . اين هوش مهم بايد بتواند هنر كنار امدن را در اوج درگير ها و مذاكرات و اشتباهات و ساير موقعيت هاي خطير در يابد . حتما ديديد يا شنيده ايد كه فلاني حق دارد اما در اثبات حق خود دچار مشكل شد و نتوانست حرف خود را اثبات كند . يا فلاني عصبي شد و اين عصبيت به ضرر وي تمام شد . افزايش هوش اجتماعي كمك مي كند كه فرد شنونده خوبي باشد و با قدرت با همه ارتباط بر قرار كند . افرادي كه اين هوش اجتماعي در شان رشد كرده مي توانند به راحتي با همه افراد از هر گروه سني ، فرهنگي يا اجتماعي رابطه بر قرار كنند و كساني هم كه با چنين كسي مواجه مي شوند با او راحت هستند.  نكته هاي بعدي در روز هاي بعد   &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;font face="georgia,times new roman,times,serif" size="4"&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;font face="georgia,times new roman,times,serif" size="4"&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;font face="georgia,times new roman,times,serif" size="4"&gt; &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt;</description>
      <link>http://roozhayema.persianblog.ir/post/33</link>
      <author>جمال </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=29585&amp;postID=1180789</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-29585.post-1180789</guid>
      <pubDate>Sat, 01 Sep 2007 13:55:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>غم مخور</title>
      <description>&lt;blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;font face="georgia,times new roman,times,serif" size="4"&gt;روزگار کار خودش را می کند .  قرار هم  نیست  همه کارها و امور به دلخواه ما  پیسش بره. چکار کنیم باید با توانایی خودمان شعاع فعالیت مان را تعریف کنیم تا غصه نخوریم .  این جوریه . اگر بین خواسته ،  توانایی  و امکانات خودمان   رابطه منطقی بر قرار نکنیم ،دچار سرخوردگی می شویم . وقتی با کار و تلاش می توانیم بسیاری از ان چیز هایی را  که در اینده بدست بیاوریم چرا غصه و غمه چه کنم را بخوریم . غم مخور چون تو خودت رو داری که  خیلی  ها ا نرا هم  ندارند و با خود قهر هستند و راه چگونه اغاز کردند را گم کردند  که تو نکردی . پس به عشق همه ان چیزی که در وجودت داری اغاز کن&lt;/font&gt;  .&lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt;</description>
      <link>http://roozhayema.persianblog.ir/post/32</link>
      <author>جمال </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=29585&amp;postID=1180788</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-29585.post-1180788</guid>
      <pubDate>Mon, 27 Aug 2007 11:31:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>وقتی به اخر رسيدی ....</title>
      <description>&lt;blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif" size="3"&gt;اتفاقاتی که در زمستان در ذهنم نقش بست یادم نمی ره . خدا رفته گان شما را رحمت کنه . وقتی یاد بابا م می افتم  و حر ف های بی  بی و ابجی مریم ، اون اتفاقات انگار همین الان روی داد . &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif" size="3"&gt;مادرم را به یاد ندارم  ، بی بی پدری ام  می گفت  چهار سالم بود که مادرم به علت بیمار ی نامعلوم از دنیا رفت  و من و ابجی مریم موندیم رو دست بابا م .  از ان وقت بی بی شده بود همه کاره ما .  خلاصه روز گار گذشت ما بزرگتر شدیم و  با با هم بزرگ شدن ما را تماشا می کرد .  خونه ای که  در انون زندگی می کریدم  حیاط داشت با یک حوض در وسط  پر از اب  و یک ماهی قرمز در ان که برای خودش می جرخید . تختی هم کنار حوض  با قالیچه قشنگ . غروب ها وقتی از مدرسه به خونه بر می گشتم  صدای شیر اب حوض و قلقل سماو ر  بی بی منتظر روی تخت  چه وصفایی داشت و خوردن چای با نون و پنیر سبزی چه مزه ای می داد. حالا بعد از گذشت سالها  دلم چقدر هوای ان روز ها  رو کرده . ولی ا فسوس  که عمر رفته بر نمی گرده .  خلاصه سرتون درد نیارم  ابجی مریم برزگ و بزرگتر شد وقت شوهر کردن . بابا بیچاره بعد از فوت مامان به سراغ هیچ زن نرفت .  نمی دونم چرا . تا اخر عمرش بی زن زندگی کرد و چشمش به ما بود . می گفتم، ابجی مریم دختر برو رو داری شد و در همسایه و مردم هم راحت مون نگذاشتن و  ابجی مریم هم از میان  خو استگاران  زن اقا رضا شد و  رفت و  خونه ما  کمی خلوت شد من و بی بی  با با شدیم سه یار همدیگر . دلبستگی من بعد از رفتن ابجبی مریم  به بی بی بیشتر شد . پنج  سالی ابجی مریم با اقا رضا زندگی کرد  و یک بچه داشت که اسمش مجید بود. یک شب زمستون به خونه ما اومد و بعد از سالم  بدون مقدمه به بابا گفت  بابا طلاق منو از اقا رضا بگیر . بابا بچه را ابجی مریم گرفت  و گفت بگو ببینم چی شده . ابجی مریم گفت اقار رضا بی خیال شده و به زندگی توجه نمی کنه . بابا گفت دخترم این حرفها برای جدا شدن حرف خوبی نیست با این حرفها نمی شه زندگی را خراب کرد . حالا بنشین ، کمی استراحت کن  و غذا بخور برو سر زندگی خودت و با این حرفها  از زیر بار زندگی شونه خالی نکن . من اون شب  آبجی مریم را به خونه اش بردم و ماهها  از این ماجرا گذشت  و یک شب دیگر باز ابجی مریم نگران به خونه اومد و به بابا گفت طلاق منو از اقارضا بگیر . با با گفت ماجرا چیه . آبجی  مریم گفت دیگر از دست اقا رضا خسته شدم . صبح که می رفت گفت شب  دیزی بذارم  و  شام را کنار همدیگر  بخوریم . من مجید سفره را اماده کردیم  ،منتظر اقارضا  که الان بیاد  یک ساعت دیگر میاد ، دو ساعت دیگر میاد،اما اقارضا نیومد که نیومد . طفلی بچه کنار سفره خوابش برد و من منتظر .  دلم به هزار راه رفت . صبح فردا  اقا رضا  به خونه اومد و یک راست به اطاق رفت و خوابید  و هیچی نگفت. رضا اون رضا قدیم نیست سرکار نمی ره  مسئولیت قبول نمی کنه .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif" size="3"&gt;با با گفت دخترم همه این هایی که گفتی درست اما تو که از دل اون خبر نداری شاید دلیلی داشته باشه که تواز اون بی خبر هستی . زن که به این سادگی نباید پشت  شریک زندگی خودش رو خالی بکنه .  این رفاقت نیست تو باید رفتار شوهرت را با شرایط ان بسنجی . رفتن کار ادم های بی اراده است . از من میشنوی برو سر خونه و زندگی خودت به فکر مجید باش که داره بزرگ می شه .  اون شب زمستانی ،بابا ابجی مریم ره تا دم در خونه اش رسند      و گفت به اقا رضا نگو من ترا رسنودم  . ضمنا به اقارضا بگو فردا یه سر بیاد کارخونه من کارش دارم .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif" size="3"&gt;خلاصه از این  ماجرا  یک سال گذشت . یعنی رسیدیم به یه زمستون   دیگه . در یکی از این شبها با ابجی مریم در هوای سرد زمستون به خونه اومد  بدون تامل به بابا گفت طلاق منو از اقا رضا بگیر . با با گفت چرا ، باز چی شده بنشین ببینم باز چه اتفاقی اوفتاده . آبجی مریم گفت بابا دگیه اقا رضا رو دوست ندارم . با این حرف بابا ساکت شد  و گفت جا بندازین  بخوابیم . صبح فردا یه  پاکت به من داد گفت ببر بده به حاج عباس . من هم پاکت نامه به حاج عباس رسوندم و اومدم . غروب همان روز پاکت نامه ای از طرف حاج عباس به خونه ما فرستاده شد و بابا اون پاکت را به ابجی مریم داد  . اون پاکت نامه طلاق نامه ابجی مریم بود .    &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif" size="3"&gt;ابجی مریم برگشت پیش ما البته با مجید . بی بی هم مریض شد و مریضی نگذاشت بی بی به بهار برسه و عمرش را داد به شما . جمع ما بعد از مرگ بی بی دل تنگتر شد . یک سال از فوت بی بی گذشت به زمستون بعد رسیدیم ، بابا هم دیگر توان کار کردن نداشت اما با کار خودش را سرگرم می کرد ، اما کهولت سن بابا را خانه نشین کرد و او هم مانند بی بی نتوانست زمستون رو به اخر ببره و فوت کرد .  &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align="justify"&gt;&lt;font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif" size="3"&gt; حالا بعد از گذشت اون سالها  بعد از فوت با با اتفاقتی زیادی هم برای من و هم برای ابجی مریم  و هم برای اقا رضا و مجید  خواهر زاده ام افتاد  بماند اما همیشه به یاد رفتار پدرم می افتم که ادم نیابد زود از زیر بار مسئولیت شونه خالی کنه  که این کار ادم های بی اراده است  .&lt;/font&gt;     &lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;p /&gt;&lt;p /&gt;&lt;p /&gt;&lt;p /&gt;&lt;p /&gt;&lt;p /&gt;</description>
      <link>http://roozhayema.persianblog.ir/post/31</link>
      <author>جمال </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=29585&amp;postID=1180787</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-29585.post-1180787</guid>
      <pubDate>Tue, 21 Aug 2007 13:51:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>خيابان سرشار</title>
      <description>&lt;blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif"&gt;&lt;font size="4"&gt;چرا شب ها &lt;p /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif"&gt;&lt;font size="4"&gt;از خواب مي پري و مي لرزي؟&lt;p /&gt;&lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif" size="4"&gt;مرگ شايد بتواند زندگي آينده تو را از تو بگيرد&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class="MsoNormal" dir="rtl" style="MARGIN: 0cm 0cm 0pt" align="justify"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" dir="rtl" style="FONT-SIZE: 12pt; FONT-FAMILY: "Times New Roman"; mso-fareast-font-family: &amp;#39;Times New Roman&amp;#39;; mso-ansi-language: EN-US; mso-fareast-language: EN-US; mso-bidi-language: FA"&gt;&lt;font face="tahoma,arial,helvetica,sans-serif" size="4"&gt;اما زندگي گذشته تو را كه نمي تواند.&lt;/font&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt;</description>
      <link>http://roozhayema.persianblog.ir/post/30</link>
      <author>جمال </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=29585&amp;postID=1180786</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-29585.post-1180786</guid>
      <pubDate>Thu, 16 Aug 2007 03:32:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>چرا ها.....</title>
      <description>&lt;blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"&gt;&lt;blockquote dir="rtl" style="MARGIN-LEFT: 0px"&gt;&lt;p&gt;صبح امروز  ساعت شش و سی دقیقه از خونه بیرون اومدم . شهر را با روز های دیگر کمی ارام و ساکت دیدم . سر خیابان رسیدم و سوار ماشین شدم  راهی مقصد . رادیو ی ماشین روی موج پیام بود و اهنگ قدیمی هم در حال پخش کردن . دست تهیه کننده درد نکند با این اهنگ که برای صبح انتخاب کرد . خواننده اوازی را در دستگاه اجرا می کرد با این عبارت ....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;درخت بید بـودم در کنج بیشه  -   تــراشیدم مــرا بــا ضرب تیشه &lt;/p&gt;&lt;p&gt;تراشیدم مـــرا قلــیون بسازند  -   که اتش بر سرم باشه همیشه &lt;/p&gt;&lt;p&gt;این ادبیات مرا به دالا ن فکر فرو برد که چرا  باید راهی برویم که همیشه محکوم به ندانم کاری شویم . چرا جایی که باید باشیم ، نیستیم ؟ چرا جایی هستیم که نباید باشیم ؟ چرا انجایی می رویم که نباید برویم ؟ چرا انجایی نمی رویم که باید برویم ؟ چرا حرفی را می زنیم که نباید بزنیم ؟ چرا حرفی را باید بزنیم ، نمی زنیم ؟ چرا به انهایی که باید محبت کنیم ،نمی کنیم ؟چرا به انهایی محبت می کنیم  که نباید بکنیم ؟  در همین فکر بودم که راننده گفت پیاده نمیشوی .گفتم  چرا باید برای همشیه گرفتاری هایی را تحمل کنیم  که می توانیم تحمل نکنیم ؟راننده گفت بله . گفتم ببخشید .  خدا حافظی کردم  پیاده شدم  او  رفت و من همچنان در این فکر که ...........&lt;/p&gt;&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;/blockquote&gt;</description>
      <link>http://roozhayema.persianblog.ir/post/29</link>
      <author>جمال </author>
      <comments>http://comments.persianblog.ir/?blogID=29585&amp;postID=1180785</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-29585.post-1180785</guid>
      <pubDate>Fri, 13 Jul 2007 04:51:00 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
